تبليغاتX
همسفر باران

دلتنگي

امروز وقتی دلتنگ لحظه های نبودنت ، بودم
وقتی لبریز شده بودیم از نبودنهای بی دلیل این روزها
تمام هستیت را درون سه نقطه های همیشگی ات جای دادی و به سویم نشانه رفتی
بی آنکه بدانی
من این روزها......
هیچ نمی فهمم از سه نقطه ها و سکوت و بی صداییت
بی آنکه بدانی
من بودنم را در همان نگاه اول و همان سلام اول متوقف کرده ام
آخر تمام بودنت میان یک سلام و خداحافظ جای گرفته است
پس من به همان سلام بسنده می کنم
تا هیچ گاه پایانی در کار نباشد
براستی
ما چه ساده به هم پیوند زدیم ثانیه هامان را ....
به سادگی ....
من ناباورانه به باور بودنت رسیده ام
تو باور لحظه های من شده ای ....
وقتی تمام بودنم را مال خود می کنی
دیوانه می شوم....
خیال رفتن نداری ! ؟

!! نوشته شده توسط باران | 15:12 | یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 •

وقتي كسي رو دوست داري.....

وقتی کسی رو دوست داری از همه دنیا میگذری

تولد دوبارته اسم اونو که میبری

وقتی کسی رو دوست داری میخوای بهش تکیه کنی

بگی که محتاجشیو به خاطرش گریه کنی

وقتی کسی رو دوست داری حاضری دنیا بد باشه

فقط اونیکه دوست داری عاشقی رو بلد باشه

حاضری که بگذری از مقررات ودین و درس

وقتی کسی رو دوست داری معنی نداره دیگه ترس

وقتی کسی رو دوست داری به خاطرش میری به جنگ

به خاطرش دروغ میگی، قلبت میشه یه تیکه سنگ

وقتی کسی رو دوست داری دنیا رو از یاد میبری

دارو ندارت رو میدی که اونو بدست بیاری

حاضری هر چی که دوست نداشت به خاطرش رها کنی

حسابت رو حسابی از مردم شهر جدا کنی

حاضری هر روز سر اون با آدما دعوا کنی

غروروت رو بشکنیو باز خودت رو رسوا کنی

وقتی کسی رو دوست داری...



 

!! نوشته شده توسط باران | 11:27 | یکشنبه هجدهم دی 1390 •

یاد تو

مگسي را كشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من میچرخید،

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!!!

ای دو صد نور به قبرش بارد؛

مگس خوبی بود...

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،

مگسی را کشتم ...!

(زنده یاد حسین پناهی)

!! نوشته شده توسط باران | 9:0 | شنبه دهم دی 1390 •

نگاه....


پنجره ها کلافه اند از سنگینی نگاه منتظرم

اگر نمی آیی

اینقدر پنجره ها را زجر ندهم

چشم هایم به جهنم !

تهران ۲۷ آذر ۹۰

!! نوشته شده توسط باران | 13:34 | دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 •

انتظار....

روزها می گذرد و من هنوز خفته ام و خفته ام و خفته
قلبها ترمیم می شوند و من هنوز قلبم شکسته است و شکسته است و شکسته
لب ها می خندند و من هنوز لبانم بسته است و بسته است و بسته
چشم ها انتظار را وداع می گویند و من هنوز چشم هایم منتظر است و منتظر است و منتظر
دیدگان اشک نمیریزند و من هنوز دیدگانم جاری است و جاری است و جاری...

!! نوشته شده توسط باران | 17:55 | شنبه بیست و ششم آذر 1390 •

اي ساربان....

ای ساربان آهسته ران، کارام جانم می رود

وان دل که با خود داشتم، با دلستانم می رود

من مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور ازو

 گویی که نیشی دور ازو، در استخوانم میرود

 گفتم به نیرنگ و فسون، پنهان کنم ریش درون

 پنهان نمی ماند که خون، بر آستانم می رود

 محمل بدار ای ساروان، تندی مکن با کاروان

 کز عشق آن سرو روان، گویی روانم می رود

 او می رود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم می رود

در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می رود

****

نميدونم چرا اين روزا دلم بدجوري هواتو كرده ....

نازنين مهربانم كاش ميشد كاش ها ميشد ....

 

!! نوشته شده توسط باران | 7:57 | چهارشنبه دوم آذر 1390 •

جان دل

سلام عزيز دل

ميدونستي دلم خيلي برات تنگ شده .......

ناگفته ای ندارم
جز انکه بارها گفتم و نشنیدی
و یا نه
باور نکردی
که به اندازه بی کرانه دریا
دوستت دارم

!! نوشته شده توسط باران | 8:30 | یکشنبه بیست و دوم آبان 1390 •

فرياد....

فـــــرياد ِ من

غصـه هاي تـرا بر باد مي دهـد

زيــبا بخنـد

چشمــانم،

درانتظار ِخنده هاي توأند .

اي کاش آيينه اي

بودم برابرِ تو.

بي هيچ منتي

مي ستودم چشمان ِ ترا .

پـــرده هاي راز را

يکـسو فکنم

حتي اگردمي مانده باشد ! ؟

!! نوشته شده توسط باران | 16:14 | چهارشنبه یازدهم آبان 1390 •

كاش بودي .....


ای کاش می دانستی چقدر سخت است. چقدر دشوار است، هر شب بی آنکه تو در کنارم باشی با یادت بنشینم و ترا زمزمه کنم و برایت بنویسم.ای کاش بودی تا ببینی. چقدر در التهابم. نیستی در کنارم تا حرفهای دلم را رو در رو برایت بازگو کنم و من بایست هر شب، خسته از گذشت روز، خمیده از خستگی ها، بی تاب از خمودگی ها و رنجور از بی تابی ها و رنجیده از غریبه ها بنشینم و برایت سخنان شیرین بنویسم....

!! نوشته شده توسط باران | 11:32 | شنبه نهم مهر 1390 •

تنهايي من ....!

 آری تو راست می گویی آسمان مال من است پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین ، مال من است
اما سهراب تو قضاوت کن بر دل سنگ زمین جای من است

من نمی دانم که چرا این مردم ، دانه های دلشان پیدا نیست.
صبر کن ای سهراب

قایقت جا دارد?
من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم

به سراغ من اگر می آیید ، تند و آهسته چه فرقی دارد؟
تو به هر جور دلت خواست بیا
مثل سهراب دگرجنس تنهایی من چینی نیست، که ترک بردارد
مثل مرمر شده است چینی نازک تنهایی من...

!! نوشته شده توسط باران | 9:31 | شنبه نوزدهم شهریور 1390 •

RSS


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ